











عاشق همسرم
و زندگيم
و اينجا
از هر آنچه دوست ميدارم خواهم نوشت ...
صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
خانومي
آرشیو وبلاگ
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
لینک دوستان
وبلاگ جديدمون
پري و امير
زندگي شيرين غنچه
فاطمه گل
آيدا جون
مژگان جون
ني ني جون
آني جون
راز گل سرخ
زمزمه هاي دلتنگي
نيلو جون
شيرين جون
صبا كوچولو
شهلا جون
*************************
وبلاگ جديدمون
دوقلوهاي شيطون كيان و كيارش
لینکوگراف
وبلاگ فارسی
لینک روزانه
ليست وبلاگ هاي فارسي
تالارهاي گفتگو
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
رفتیییییییییییییییییم خونه جدید
www.maman-va-joojeha.blogsky.com

دیروز سومین ماهگرد شما کوچولوهای ناز مامان بود. جوجه های قشنگی که نمیدونم چطور خدا رو برای وجودتون شکر کنم، ستاره مامان تو که با خنده های بلند و صدا دارت دل من و بابا رو بردی اسااااااسی.یه وقتایی که تنها هستی و ما پیشت نیستیم اونقدر با خودت حرف میزنی و بلند بلند میخندی که دلم میخواد بیام درسته قورتت بدم. سجاد گلم تو هم که با اون نگاه نافذت دیوونم کردی. وقتی شیرت رو میخوری زل میزنی توی چشمام و تا وقتی که نگاهم رو ازت نگیرم تو هم خیره نگاهم میکنی و با یک لبخند ملیح و ناز آخرین تیرت رو به قلبم شلیک میکنی و میگی "آغون". و اونموقع دیگه مامان کشته شده. دوستتون داریم و همه سعی خودمون رو میکنیم تا همیشه خوب و سلامت باشید. دیروز واستون کیک پختم و من و بابا بجای شما هم خوردیم و برای سلامتیتون دعا کردیم. منو ببخشید اگه کم میام و کم مینویسم. آخه هزارماشالله همه وقتمو میگیرین وصبح ها تا میام به شما برسم و برم صبحانه بخورم میبینم ساعت 12 ظهره. اما باااااااااااااز عاشقتونم و همه وقتم و عمرم و جونم رو فداتون میکنم. ......................................................................................................................................................................................................................................................... اگه کسی تو پرشین بلاگ وبلاگ داره و این مطلب رو میخونه به من بگه درج مطلب تو همه وبلاگهای پرشین بلاگ اینقدر ساده شده که نه از شکلک میشه استفاده کرد نه حتی میشه پاراگراف بندی کرد؟؟؟!! اگه اینجوریه برم یه جای دیگه وبلاگ بسازم
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٧ - خانومي
٢ ماه گذشت...
٢شنبه ١۴ مرداد ١٣٨٧:
٣ هفته از درد پای شدیدی که داشتم میگذشت و من همچنان در این اندیشه که این درد هم مثل بقیه دردها از عوارض بارداریست. اما چند روز بود که غیر از درد از کشاله ران تا زانو کبودیهایی میدیدم. درد کشنده و غیر قابل تحملی بود. به دکتر زنگ زدم که گفت برم پیش متخصص داخلی. و متخصص هم بعد از اینکه پاهام رو دید سونوی داپلر عروق نوشت که فردا شب وقتی سهیل جوابش رو برد مطب، دکتر گفته بود خون توی عروق پا لخته شده و همین امشب بستری بشه.
همون شب به بیمارستان آتیه رفتیم و بستری شدم. دکتر ساعت ١٠ شب اومد و دستور تزریق هپارین داد و دستگاه رو بهم وصل کردند. 4 روز استراحت مطلق بودم و حق هیچگونه حرکتی نداشتم. درست در ابتدای هفته ٣۵ بودم و هم دکتر خودم و هم دکتر داخلی هر روز ویزیتم میکردند.
هر روز صبح برای nst به اتاق زایمان میرفتم و اونجا با اتصال دستگاه ضربان قلب و حرکات شما دوتا وروجک من چک میشد، چون دکترم گفته بود هپارین برای جنین میتونه خطرناک باشه و احتمال زایمان زودرس برای من زیاد بود. ولی همیشه و در تمام یک هفته ای که بستری بودم همه چیز نرمال بود. همه میگفتند نی نیا دیگه رشدشون کامله چرا اینقدر درد رو تحمل میکنی؟ زایمان کن تا راحت بشی. من هم میگفتم اگه یک روز هم بیشتر بتونم نگهشون دارم با دل و جون این کار رو میکنم.
دو شب آخر از کمر درد شدید دیگه فرق بین مرگ و زندگی رو نمیفهمیدم (الآن که بهش فکر میکنم میبینم حاضرم 10 بار دیگه زایمان کنم ولی اون کمردرد لحظه ای به سراغم نیاد...
2شنبه 21 مرداد 1387:
صبح پس از ویزیت دکتر و امضای بر گه ترخیص از خوشحالی میخواستم پرواز کنم. ولی اگه هفته قبل از شدت پا درد نمیتونستم راه برم حالا از شدت کمر درد حتی نمیتونستم سرپا بایستم... و شاید علتش تشکهای غیر طبی و سفت بیمارستان بود. (این هم از بیمارستان خصوصی).
_ قرار شد 2شنبه 28 مرداد برم مطب و دکترم تاریخ زایمان رو بگه و معرفی نامه بیمارستان رو بهمون بده...
جمعه 25 مرداد 1387:
صبح ساعت 5 برای نماز بیدار شدم که دیدم بععععععععععله جوجوهای مامان انگار برای بیرون اومدن خیلی عجله داشتن و ... سهیل و خواهرم رو صدا زدم و با مامان تماس گرفتم و گفتم دارم میرم بیمارستان. مامان هم بهم آرامش داد و گفت به خدا توکل کن و برو.
نمیدونم چرا هیچ اضطراب و دلهره ای نداشتم، فقط خوشجال بودم که وعده دیدار نزدیک است و بالاخره همه سختیها و نگرانیها داره تموم میشه.
باز به همون بیمارستان آتیه رفتم. بعد از خداحافظی از خواهرم و سهیل به اتاق زایمان رفتم که دیگه نیازی به معرفی نداشتم چون همه منو میشناختند(هفته قبل اونجا بودم).
بلافاصله با دکترم تماس گرفتند و دکتر هم گفته بود یکی از قل ها (یعنی آقا سجاد مامان) به nicu احتیاج داره و حتما باید دستگاه خالی داشته باشید، (وزن ستاره طبق سونو 2600 و سجاد 2300 بود.) کادر اتاق زایمان هم گفت نداریم و به بیمارستان دیگه ای برید. دکترم هم گفته بود مریض من بیمار همون بیمارستان هست و جای دیگه ای نمیره و خلاصه یکی دیگه رو به بیمارستان لاله فرستادند و من پذیرش شدم...
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٧ - خانومي
سلام اونقدر اتفاق افتاده که اگه بگم... قرار بود زود بیام ولی نشد استراحت مطلقی که دکتر بهم داد همه عید منو خونه نشین کرد فوت مامان بزرگم و کارای عقب افتاده و... ولی خبر خوش و شوک برانگیز وجود 2 تا جوجه ناز تو دلم بود که بعد از سونوگرافی بهم دادن و ... که نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم؟ اصلا باید چه کار کنم؟ آره، شما 2 تا وروجک رو میگم که حالا همه زندگی من و بابایید، دختر و پسر نازم. درسته که خیلی اذیت میشم و درد زیادی تحمل میکنم، درسته که الآن باوجودیکه توی ماه 6 هستم هرکی منو میبینه فکر میکنه 9 ماهم تمومه از بس شکمم بزرگه و بقول بابا راه رفتنم عین پنگوئن شده ولی همه اینا فدای سرتون شماها خوب باشین سرجاتون محکم بشینین و سلامت بمونید من همه سختیها رو تحمل میکنم. دکتر گفته بیشتر روز باید استراحت کنم و کارهای خونه رو بابا انجام میده که دستش درد نکنه. الآن هم دراز کشیدم و مینویسم و امیدوارم یک روز قبراق و سرحال این نوشته ها رو بخونید و ببینید وقتی تو دل مامان بودین چه اتفاقاتی افتاده.. الآن هم مشغول شیطونی هستین و دل مادر براتون ضعف میره عزیزای دلم.
مواظب خودتون باشین تا باز مامان بیاد و براتون بنویسه
سلام نی نی گلم و معذرت که دیر اومدم
میدونی که خیلی مریض بودم. سرما خوردگی شدید و نخوردن دارو حال خوشی برام نذاشته بود.
خوبی عزیز دلم؟ هفته قبل رفتیم سونوگرافی و دیدیمت. نمیدونم تو رو دیدم یا عظمت و قدرت خدا رو؟ هرچی که بود خیلی لذت بخش بود. یک موجود ناز که شاید به زحمت میشد گفت اندازه یک بند انگشته ولی کامل. دو دست کوچولو که بالا نگهشون داشته بودی و پاهای نازت و قلب قشنگت. نمیدونستم چه عکس العملی باید نشون بدم... بابا که محو تماشات بود و دیگه چشم از مانیتور بر نمیداشت. حتی رگهای خونی قلبت رو هم دیده بود.
از خدای مهربون میخوام سالم نگهت داره و به ما هدیه کنه.
آمین
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٦ - خانومي سلام به همه دوستان عزیزم که هیچ وقت فراموششون نکردم.
من اومدم و اگه خدا بخواد موندگارم، چون اینجا دیگه باید آب و جارو بشه برای...
برای تو نی نی گلم که الآن قد یه لوبیای کوچولویی. لوبیایی که شاید کوچیکیش هنوز تو دنیای آدم بزرگا گم میشه ولی تونسته دل همه رو شاد کنه و زبونشون رو بند بیاره چون غیر از من و بابایی که منتظر فراهم شدن شرایطی خوب برای حضورت بودیم همه چشم انتظارت بودند. 

از خدا میخوام کمکم کنه و تو رو سلامت نگه داره تا نعمت زیباش بر ما تموم بشه و ما رو لایق داشتن فرزندی سالم و صالح کنه.
آمین
تا اطلاع ثانوي اينجا تعطيله، شايد برم يه جا ديگه شايد نه، شايد برگردم شايد نه... نميدونم
فعلا
امروز رفتيم بنزين بزنيم پمپ بسته بود، خبردار شديم ديشب چند تا پمپ بنزين رو آتيش زدن
و بقيه هم امروز ميترسن پمپ ها رو باز كنن.
(خيلي خطرناكه حسن)
شنيدم ميوه و سبزي و ساير اقلام هم گرون شده البته خودم نديدم، فقط شنيدم. راست و دروغش گردن اونا كه ميگن.
حالا از همه اينا كه بگذريم يه آبروريزي ديگه كه اصلا نميشه توجيهش كرد ميدونين چيه؟ هاااااا امروز صبح با مامان صحبت ميكردم (قبلا گفتم رفتن مكه) ميگفتن ديشب توي تلويزيون عربستان صفهاي طولاني مردمي كه انگار از قحطي اومدن رو توي پمپ بنزينها نشون ميداده و ... (ديگه تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.)
ولي واقعا اگه كمي فكر كنيم ميبينيم هيچ كدوم از اين رفتارها با سابقه تمدن ايران و ايراني سنخيت نداره
البته بماند كه تو خيلي از زمينه ها هم مردم واقعا بي تقصيرن.
راستي اونهايي كه ماشين دوگانه سوز گرفتن كه هم از سهميه بنزين استفاده كنن هم گاز داشته باشن ديشب حالشون كلي گرفته شد، نه؟ خوب ديگه ملت و دولت از پس هم بر ميان.
خوب و سلامت باشيد 
سلام و معذرت! كمي كسالت داشتم كه بهتر بشم حتما از خجالت اين مدت درميام.
فعلا اينو داشته باشين:

جرج بوش ميره بازديد يك مدرسه، سر كلاس ميشينه و ميگه هر سوالي داريد بپرسيد.
يكي بلند ميشه و ميگه سلام آقاي رييس جمهور، اسم من رابرته و 3 تا سوال داشتم:
1- چطور شد شما انتخابات رو باختيد، بعد برديد؟!
2- چرا شما ميخواهيد بدون دليل به عراق حمله كنيد؟!
3- بنظر شما بمب اتمي هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟
جرج بوش تكوني به خودش ميده و تا مياد جواب بده زنگ تفريح ميخوره...
زنگ بعد يكي ديگه بلند ميشه و ميگه آقاي رييس جمهور، اسم من جكه و 5 تا سوال داشتم:
1- چطور شد شما انتخابات رو باختيد، بعد برديد؟!
2- چرا شما ميخواهيد بدون دليل به عراق حمله كنيد؟!
3- بنظر شما بمب اتمي هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟
4-چرا زنگ تفريح 20 دقيقه زودتر به صدا دراومد؟
5- رابرت كو؟!!!
سلام به روي ماه همتون و مرسي از دوستان عزيزي كه به ياد من بودند و مرسي از ايميل هاي پر از محبتتون
، و شرمنده كه نشد بهتون سر بزنم
البته جبران ميكنم و ديگه همه وقتمو ميذارم براي وبلاگ خوندن.
تقريبا 20 روز اينترنتمون قطع شده بود و با اينترنت كارتي هم كه وصل ميشدم نميتونستم بيام تو مديريت وبلاگم.
از احوالات دستم پرسيده بوديد، بهتره يعني رفتم جواب آزمايشم رو نشون دادم دكتر گفت چيزي نيست البته اين رو هم بگم يك ماه هم تو نوبت بودم كه فقط جواب رو ببرم نشون بدم و روزي كه نوبت داشتم يادم رفته بود دستم چطور درد ميكرد يا دقيقا كجاش بود!!!
يكي از بچه ها كه البته خودش رو معرفي نكرده بود تو ايميل از يك قرار وبلاگي صحبت كرده، درسته يا ميخوان منو اغفال كنن؟؟
ميخوام برم كلاس زبان هر كي يه موسسه خوب و تر و تميز ميشناسه بهم معرفي كنه لطفا...(قبلا تشكر ميكنم)
ميخوام درمورد بعضي آدمها و رفتارهاي بخصوصي كه دارند صحبت كنم، آدمهايي كه مثل يخ بي روح و بي احساسند و براي خودشون شايد طبيعي باشه ولي براي كساني كه توي خانواده گرم و صميمي بزرگ شدند خيلي عجيبه.
فردا پس فردا ميام و ميگم و منتظر راهنمايي هاتون ميمونم.

